تبليغاتX
بچه قرتی
الکی! دوشنبه ششم خرداد 1387 20:14
سلام بر و بچ

چطورین ؟ خوبین 

نمیدونم چرا دیگه اصلا حسش نیست حس آپیدن ولی امروز دیگه گفتم خب من

تنبل شدم شماها چه گناهی کردین گفتم بیام یه عرض اندامی بکنم که برو بج

خیالشون راحت بشه غزال زندس

بچه ها براتون لینک وبلاگ داداش محمدم رو واستون میزارم برین آهنگشو دانلود

 کنین خیلی قشنگه

اینم وبلاگش>>>>>>>>>>>>اینجا کلیک کن

هرکی نره خره

خب دیگه ما بریم  اگه وقت کردین مواظب خودتونم باشین

یعنی برم؟ باشه

 اینام واسه اونایی که کمبود محبت دارن شوخی کردم واسه همتون

دعوا نکنین به همه میرسه

ما رفتیم خوش باشین بابای

نوشته شده توسط غزال  | لینک ثابت |

امسالم گذشت... سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 18:13
سلام برو بچ خوشتیپ

خوبین ؟ خوشین؟ چه خبرا؟ چه کارا میکنین؟خوب به من چه

خیلی وقته آپ نکردم چه کنیم سرمون شلوغه دیگه امروزم فقط اومدم سال نو رو بهتون

تبریک بگم و برم

امشبم که چهارشنبه سوریه چه شبی خواهد شد امشبا ولی میگن خیابونا پر از

 ماموره ما که کارمونو میکنیم

خب دیگه من برم پیشاپیش عیدتون مبارک

فعلا بابای

 

نوشته شده توسط غزال  | لینک ثابت |

بابا رمانتیک!!! جمعه بیست و یکم دی 1386 10:34
سلامممممممممممممممممممممممممم

راستش گلاب به روتون رفته بودم دستشوئی که یهو یادم افتاد که ای دل غافل خیلی وقته

این وبلاگمو آپ نکردم البته من قول داده بودم که هیچ وقت تو دستشوئی عمیق فکر نکنم

ولی نشد دیگه...چون نمیدونم این دستشوئی لامصب چی داره که تا پامو میزارم توش سن 1

ماهگی خودمم قشنگ یادم میاد..

امروز میخوام یه تیریپ رمانتیک بیام براتون(یه چیزی تو مایه های تایتانیکو اینا)

در جهت متنوع کردن وبلاگ بر آنیم که یک شعر زیبا برایتان پست بنماییم و آن را تفسیر بنماییم.

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره

وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش توئی

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته بود

وقتی چشات از تصویر هم تهی شدن به یاد بیار کسی رو که حتی تو عکسشم بهت لبخند میزنه....

من از این متن خیلی دوسم میاد چون خیلی چیزا رو به یاد آدم میاره..

مثلا بدهکاری هاتو...

اینکه اه اه چقدر از اون طرف بدت میاد...

کسی که خودشو تو دلت آویزون کرده ( چتر باز)...

کسی که حتی تو عکسشم دست از سر کچلت بر نمیداره.

بچه ها میگن من خیلی آدم احساساتی هستم چون معمولا با ادبیات خاصی متن های

عاشقانه رو تفسیر میکنم.

راستی من میخواستم از همین جا از تمام دوستانی که قدم رنجه کردن و به کامنتدونی

تشریف اوردن و با نظرات سازندشون مرا در هرچه مسخره تر کردن این وبلاگ یاری نمودند

دستت درد نکنه بگم

و با تشکر از خانواده ی محترم رجبی که مارا در ساخت این مجموعه یاری کردند.

تابستان 86

خودمونیما چقدر شر و ور نوشتم

و اما سخن آخر:

به دریا بنگرم دریا تو بینم...به صحرا بنگرم صحرا تو بینم ...نمیدانم چه کس بر عینکم رید ...که

هر جا بنگرم آنجا تو بینم...

اگه جرات داری نظر بده

نوشته شده توسط غزال  | لینک ثابت |

من اومدم! پنجشنبه هشتم آذر 1386 16:45
سلامممممممممممممممممممممممممممم

بلاخره بعد از ۲ ماه آپیدموای خیلی دلم واسه  این وبلاگم تنگ شده بودمیدونم شما هم دلتون واسم تنگیده بود

آخه چند وقت بود وبلاگم خرابیده بود که همین امروز خودم درستش کردم

راستی تو این چند وقت یه وبلاگ دیگه با دوستام درست کردم که تو پیوندهام گذاشتمش منتظرتون هستم

فعلا مطلب جدید نمیزارم چون ...همون قبلی ها رو یه بار دیگه ببینین

همین دیگه

منتظره آپهای بعدیم باشین

نوشته شده توسط غزال  | لینک ثابت |

فکرشو بکن.... پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 20:11

فکرشو بکن یه همچین شوهر غولی نصیبت بشهقسمته دیگه یهویی دیدی شد

حالا فک کن شوهرت گیر داده بهت ازت بچه میخواد

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط غزال  | لینک ثابت |

هدیه تولد شنبه سی و یکم شهریور 1386 10:57
يه روز يه خانومه كه ماشينش قديمي و خراب شده بوده تصميم ميگيره كه به شوهرش يه جوري
غير مستقيم بگه كه يه ماشين نو ميخواد.
به شوهرش ميگه عزيزم روز تولدم نزديكه. لطفا برام يه چيزي بخر كه صفر تا صد رو
تو 4 ثانيه بره و رنگش هم سفید باشه.


حالا حدس بزنين شوهرش برای تولد خانومه چي مي خره؟

 

اگه میخوای هدیه تولد خانومو ببینی برو به ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزال  | لینک ثابت |

مهمـــــــــــونی!!! چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 18:9

از همون لحظه ای که با پدر ومادرم وارد مهمونی شدیم چشمم بهش افتاد و شور و هیجانی تو دلم به پا کرد...هفته ی پیش هم توی یه مهمونی دیگه دیده بودمش...طول سالن رو طی کردیم و روی یه سری صندلی نشستیم...دوباره نگاش کردم...درست روبروی ما بود...اینبار یه چشمک بهم زد...لبخند زدم و به اطرافم نگاه کردم...کسی متوجه ما نبود...خودم رو به بی تفاوتی زدم و مشغول گوش دادن به حرفای دیگران شدم ...ولی چندلحظه ی بعد بی اختیار زیر چشمی یه نگاهی بهش انداختم...چه ظاهر زیبا و جذاب و بانفوذی داشت...دوباره چشمک زد وهیجانم رو بیشتر کرد...والدینم حواسشون به گفتگو با بقیه بود...سعی کردم از فکرش بیرون بیام...باز هم متوجه صحبت های مهمون های دیگه شدم..ولی حواسم اون طرف سالن بود...میخواستم برم پیشش ولی از پدرم و صاحبخونه خجالت میکشیدم...توی دوراهی عجیبی گرفتار شده بودم...دلم من رو به طرفش هول میداد و عقلم خجالت وآبرو رو یادآوری میکرد...مرتب بهم چشمک میزد...دیگه طاقتم تموم شده بود ...دل به دریا زدم و گفتم هرچه باداباد...بلند شدم و با لبخند به طرفش رفتم...وقتی بهش رسیدم با جرئت تموم دستم رو به طرفش دراز کردم..برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم!!...به به ...عجب شیرینی خامه ای خوشمزه ای بود...!!!

نوشته شده توسط غزال  | لینک ثابت |

اردو!!!!! شنبه سوم شهریور 1386 18:44

سلام بچه های گل روزگار

راستش این پست با پست های دیگه فرق میکنه شاید خیلی بی ربط باشه اما همین جوری یه دفه به سرم زد خاطره اردویی که چند وقت پیش از طرف فدراسیون پیست اسکیت (یه چیزی تو همین مایه ها )بردنمون رو براتون بنویسم .ولی من چون دفه اولمه خاطره مینویسم زیاد وارد نبودم شما به بزرگی خودتون ببخشین اگه بد نوشتم

 جاتون خالی خیلی حال داد

حالا رسیدم به اردو

ابتدا دستا زیر چونه  چشا زل زده به مانتور   ساکت با کسی چت نکنید  الکی تو سایتا نرید ، خوب اماده ای ...

خوب رسیدم اونجا  (( اونجا کجاست ! پیدا کنید پرتقال فروش را --- بابا همون جا دیگه  اها نمیدونید خوب – همون جا که اتوبوس حرکت کرد  - هی گفتم راه دوره من سر جاده وا میساتم گوش ندادن )) که دیدم اوه چه همه جنس مخالف وای خدایا دختراش کوووووووو  

بلاخر اون وسط مسطا کیمی رو دیدم (( همون کیمیا)) بعد پر پر (( همون پریسا)) و خاهرش گل منگلی با رفیقش راستی کیمی مامانشم اورده بود (( قشون کشی کرده بود خواهرشم بود اخه))

روشنک هم بود (( اونم داییشو اورده بود)) ،سارا هم بود (( با خاهرش)) فقط من مصل بچه های خوب تنها بودم،...

سوار اتوبوس شدیم اول مارو انداختن اون ته اتوبوس که یهوو خواهر کریمی (( خدا از خواهری واسه پسرا کمش نکنه  )) اومد مارو برد صدر نشین کرد جلو اتوبوس .

من در  راه حس مهربونیم( از اون حسایی که هر 100 سال یه بار در من به وجود میاد  ) فوران زد و به برو بچ ادامس دادم (( اونم تا جایی که دستم میرسید نه عقب تر  )) اونم از این موزی ها  فکر کنید چقدر بچه مهربونیم...

کیمیا ادامسشو چسبوند به پنجره  که الهی بگم چکار بشه تو برگشت میخواستم بلند شم پیاده شم دیدم نمیتونم انگار میخ شدم به صندلی نگو ادامسی که کیمیا چسبونده بود به پنجره  ،چسبیده بود پشتم

 (( کیمی مگر دستم  بهت نرســــــــــــــــــــــه موکوشومــــــــــــــــــــــــــــــت))

صبحانه خوردیم  ، تو اتوبوس هم پسرا زدن رقصیدن  اونایی که بلد نبودن هم دست میزدن و بعضی هام سر جاشون میرقصیدن  .بعضی هام که نمیخوام اسمشونو بیارم منتظر بودن یکی صداشون کنه تا برقصن اما کسی صداشون نمیکرد. 

رسیدم رفتیم به سوی ابشار ....تو راه پریسا یه اسب پیدا کرد پرید روش خیلی ماهرانه من که فکم بریده بود عجب بشریه این موجود .. .

ماهم پیاده گز کردیم رسیدم آبشار ، کلی سعی کردم خیس نشم اما احساس میکردم تو کفشم اب ول ول میخوره . 

 تازه تو راه برگشت این سارا هی گفت من تورو باس خیس کنم انقدر گفت یهو دیدم واه سارا که کنار دستم بود نیستش نگو سر خورده بود      گفتم ببین بیخیال شو بابا   گفت نه عیبی نداره ولی خیست میکنم دوباره دیدم سارا نیست نگو دوباره افتاده بود اقا هنوز نرفتیم دوباره (( سه بار کامل شد خیالات تخت))  اقا منو میگی مردم از خنده    خدا خیرش بده دل منو شاد کرد .    

خلاصه ابشار تمام شد بعد دیگه نشتسیم تا ناهار بدن ..((داریم میرسیم به قسمت های خشمزه اردو ))

اقا از ناهارش چی بگم واقعا ممنون ایول به این اشپز ،  مرغاش که تا میزاشتی تو دهن اب میشد  بس که خشکل پخته شده بود . به ما قاشق با چنگال یه بار مصرف دادن اما نمدونم چرا وقتی میخواستم مرغو تیکه کنم حتی ، پوستشو میخواستم جدا کنم ، قاشق عینهو فنر ها کج میشد  اصلا باهام همکاری لازم رو نمیکرد ... 

نمیدونم مرغاش مشکل داشتن یا قاشق هاش کلی کلنجار رفتم که خسته شدم  گشنگیم برطرف شد رفتم قاشق خودمو اوردم  دیدم نه مرغاش عینه کش می مونه والا

نامردا اصلا تیکه نمیشدن اقا ما که سیر شدیم 

داشتم محاسبه میکردم من که قاشق و چنگال استفاده نکردم مرغ هم زیاد نخوردم ته دیگشم نخوردم (( که شب عروسیم بارون نیاد)) فکر کنم یه 2000 هزار تومنی باس برم پس بگیرم !!!

 

واسه وقت گذرانی ورق بازی کردیم همش ما بردیم (( حریفا قَدر)) بعد یکی از بچه ها که اسمش یادم نیست گیتار میزد آرش هم خواننده پاپ  گروه خوند واسمون ماهم تشویش کردیم تا روحیه بگیره  اونم تقویت روحیه شد و خوند و خوند تا صداش گرفت. 

بعد یه حاج آقایی واسمون اوردن تا برامون سخنرانی کنهحالا به حرفه ی ما (همون اسکیت )چه ربطی داشت دیگه خدا داندخلاصه بنده خدا شروع کرد به سخنرانی در مورد جوان و جوانی !!!ولی بچه ها انگار نه انگار که این داره حرف میزنه با هم دیگه بلوتوث شماره ردو بدل میکردنتازه از کاغذ هایی هم که واسه نظر خواهی بین بچه ها پخش شد به عنوان کاغذ که بچه ها حرف دلشونو واسه هم بنویسن استفاده شد(اینه نهایت استفاده از امکانات)خلاصه انقدر وسط حرفای بنده خدا کف زدیم که خودش نصفه تموم کرد و رفتتازه بعد رفتنش مسخره بازیها شروع شد و مربی مونم تهدید کرد که این بار آخریه که میارتمون اردو 

خوب دیگه بعدش دوباره راه افتادیم اومدیم دوباره تو راه بچه ها شروع کردن به رقصیدن این وسط شایان هم میخوند  ، اخه ضبط صداش در نمیومد ولی صدای شایان در اومد

من که ساعت 9.20 رسیدم خونه راستی توراه اولین انتنی که اومد گوشی روشنک زنگ خورد  ، زنگ خوری این گوشی روشنکه ها... .

و اینم دو تا عکس ازبچه های اردومون  عکس شماره 2  عکس شماره 1

 خوب دیگه چی بگم دیگه همین خیلی  خوش گذشت جای همه خالی

نتیجه ء اخـــــــــــــــــــــــــــلاقی:چیه همش منتظری من نتیجه گیری کنم؟یه بارم خودت به مغزت فشار بیار نترس به جایی بر نمیخوره!

 

نوشته شده توسط غزال  | لینک ثابت |

انشای جالب یه پسر بچه!! سه شنبه سی ام مرداد 1386 19:51
امسال سال نو خیلی مبارک بود زیرا در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است !  اين بهترين

مسافرتی است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت ما را به مسافرت نبرده بود !

در راه شمال به ما خيـــلی خوش گذشــــــت ! ما در راه خيلی چپ کرديم ! پدرم ميگفت من میپيچم

ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه!خواهرم یک بار دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا پوست

تخمـه اش را بریزدو یک ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد و ما

خیلی خندیدیم ! ما برای ناهار به اکبر جوجه رفتیم ! البته من خود اکـــــــــبر آقا راندیدم ولـــــــــــی

 پدرم که او را دیده است میگوید خیلی جوجه اسـت ! من خیلی نوشــــــــابه خوردم و پدرم یک

گوشه نگه داشت تا من با خیال راحت بشاشـم به طبیعت ! در جاده خیلی برف آمده بود و ما برف

بازی کردیم ! مـــــن با گوله برف بهپس کــــله پدرم زدم و او عصبانی شد و دست من را لای در

ماشین گذاشـت و درماشین را محکم بست ! ما به متل قو رفتیم و سر یک میز نشستیم و پدرم

قیلـون و چایی ســـفارش داد . پدرم خیلی قشنگ قیلون میکشد . پدرم حتی در متل قـو هم از

رژیمش دست برنمیدارد و درِ گوشی به همان پسره که قیلون آورد چیزی مـیگوید و یــــــک پارچ

آب سفارش میدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطی میکند !کنار ما چند تا جوان نشسته اند و

آواز میخوانند :میخوام برم زن بگیرم ! پولامو بدم ان بگیرم ! گوجه بدم رب بگیرم و ..پدرم با این شعر

خیلی حال میکند ولی مادرم عصبانی میـشود و با پارچ آب پدرمبه صورت من میکوبد ! ما ۱۳ را در

همانجا در کردیم البته پـدرم خیلی بیشتر از ما در کرد ولی به هر حال به ما خیلی خوش گذشت و

 من خیلی کتک خوردم ...

نوشته شده توسط غزال  | لینک ثابت |

همسر فداکار!!! شنبه بیستم مرداد 1386 20:13
مردي به همسرش اين گونه نوشت:

عزيزم اين ماه حقوقم را نمي توانم برايت بفرستم به جايش 100 بوسه برايت فرستادم.

                                                          عشق تو

همسرش بعد از چند روز اينگونه جواب داد:

عزيزم از اينكه 100 بوسه براي من فرستادي نهايت تشكر را مي كنم.ريز هزينه ها:

1.با شير فروش به 2 بوس به توافق رسيديم.

2.معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسيديم.

3.صاحب خانه هر روز مي ايد و 2-3 بوس از من مي گيرد.

4.با سوپر ماركتي فقط با بوس به توافق نرسيديم بنابرين من ايتم هاي ديگري به او دادم.

5.ساير موارد 40 بوس.

نگران من نباش...هنوز 35 بوس ديگر برايم باقي مانده كه اميدوارم بتوانم تا اخر اين ماه با ان به سر كنم.

نوشته شده توسط غزال  | لینک ثابت |